دالپلونه عاشقی- علی کولیوندزاده

فلک وه دسه پَر مه دسه پتی
تو آخر داله عمرم بینو کتی

دلم ئه ساله لَ دویر چیمه رِیت بی
نهتی گه نهتی گه نهتی

"علی کولیوندزاده"
(فلک با دست پر من با دست های خالی تو آخرین "دال" عمرم بودی و افتادی
دلم از سال های دور چشم به راه توست
نیامدی که نیامدی که نیامدی –نیامدنت سال ها به طول انجامیده-)

در بازی "دال پلان" افتادن آخرین "دال" به معنی باختن است. دال به سنگ هایی گفته می شود که هدف بازی انداختن آن ها به وسیله سنگ هایی است که در دست پرتاب کننده هاست.

/ 8 نظر / 72 بازدید
نمايشگاه هاست hostexhibition.com

با سلام به شما دوست عزيز از سايت من ديدن کنيد براي شما يک پيشنهاد خوب دارم تبديل و بلاگ شما به سايت دائمي هاستينگ رايگان هديه ما به شما با من در تماس باشين يا هو اي دي host_iran با تشکر[گل]

نمايشگاه هاست hostexhibition.com

با سلام به شما دوست عزيز از سايت من ديدن کنيد براي شما يک پيشنهاد خوب دارم تبديل و بلاگ شما به سايت دائمي هاستينگ رايگان هديه ما به شما با من در تماس باشين يا هو اي دي host_iran با تشکر[گل]

هادی مومنی

هر کس بد ما به خالق گوید ما دیده از او نمی خراشیم ما بخوبی او به خالق نگوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم عرض ارادت دا م خدمت هم تبار هم زبانو هم دغدغه ام که در مورد من یک طرفه به قضای رفت وبدون اینکه فیلم عرایض بنده در کردستان را دیده باشد سخنان دروغ آدمی را باور کرد که سراسر حسادت و کینه است برای دانستن اصل ماجرا ارد آزادیبخش را شاهد خود قرار می‌دهم ضمنا می‌توانید از دوست مشترکمان حامد کیامهر بپرسید با تشکر هادی مومنی

هادی مومنی

با عرض پوزش حروف بندی جملات بنده را غلط املایی نگیرید نمیدونم چی شد پس از ارسال بعضی کلمات حروفش جالبه جا شد

رضاحسنوند

نوخاستگی و نوخواستگی رضا حسنوند (شوریده لرستانی) بهمن 93 بباید هردوپامحکم نهادن وزان پس فکربرپای ایستادن بارها از بزرگان ادب پارسی شنیده بودیم که : هین سخت تازه بگو تا دوجهان تازه شود وارهد از هردوجهان بی حد و اندازه شود ولی در اندبشه ی آفرینش سخن تازه یا کلامی نو نبودیم و در جویبار اندیشه ی خود حوصله ی بحر می پختیم و فکر می کردیم که اگر بگوییم : بوی سبز خیار می آید (به اسکان حروف ز و خ ) بوی سرخ انار می آید آنچه در چشم میرود خوابست وانچه در جوی میرود آبست دیگر تازه تر ازین حرف تاسالها ی سال نخواهد آمد ومقتدای دیگران خواهیم شد .روزهای آغازین دست به قلم بودنمان این بیت معروف را شنیده بودیم که: فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر سخن نوآر که نو را حلاوتی است دگر اما عقیده داشتیم که ما به این سخن عمل کرده ایم و شاعران گذشته باید آسوده بخوابند زیرا مابیداریم؟؟؟؟اما کسی نبود که این سکوت وهم آلود بیشه ی اندیشه را بیاشوبد و بخودمان آورد شاید اگر هم می بود ما بخود نمی آمدیم راستی بهم بافتن دوبیت شعر مقفی و موزون و یا سرک کشیدن به دو وبلاگ و ارسال چند نظر

وحید عباسیان

لذت بردم دوست عزیز و مهربان...